گام به گام فارسی دهم درس دوم رایگان

معنی ابیات
واژه نامه
آرایه های ادبی
قرابت معنایی
پیام بیت ها
بررسی خط به خط کتاب درسی

درس دوم : از آموختن،ننگ مدار

گنجینه لغت

*تیمار: غم، حمایت و نگهداشت، توجه؛

تیمار داشتن: غمخواری و محافظت از کسی که

بیمار باشد یا به بلا و رنجی گرفتار شده باشد

، پرستاری و خدمت کردن.

*قرابت: خویشی، خویشاوندی؛

در متن درس منظور «خویشاوند» است.

*مُحال: بیاصل، ناممکن، اندیشه باطل.

*مستغنی: بی نیاز.

*مولع: بسیار مشتاق، آزمند.

داد: حق، انصاف

دارو: قاضی

*ضایع: تباه، تلف

فعل: کار، عمل

میاسا: آسوده مباش

نمای: نشان بده

*نموده: نشان داده، ارائه کردن، آشکار کرده


  معنی عبارت‌ها

تا توانی از نیکی کردن میاسا و خود را به نیکی و نیکوکاری به مردم نمای و چون نمودی به خلافِ نموده، مباش.

تا می توانی از نیکی کردن دست برندار و خود را به مردم به خوبی و نیکوکاری نشان بده و هنگامی که خود را خوب نشان دادی، برخلاف آنچه نشان داده‌ای رفتارنکن.

به زبان، دیگر مگو و به دل، دیگر مدار، تا گندم نمای جو فروش نباشی

 سخنی نگو که برخلاف عقیده ای باشد که در دل داری، تا مانند کسی نباشی که گندم نشان می دهد اما جو می فروشد.(ریا کار و دورو نباش)

آرایه: کنایه (گندم نمای جوفروش بودن کنایه از ریاکار بودن) - مراعات نظیر (دل و زبان - گندم و جو) – ضرب المثل{آخر}.

و اندر همه کاری داد از خویشتن بده که هر که داد از خویشتن بدهد از داور مستغنی باشد.

 در هر کاری انصاف و عدل را رعایت کن او خودت به حساب و کتاب خودت رسیدگی کن)؛ زیرا هر کس که عدل وانصاف را درمورد خود رعایت کند، نیازی به داور نخواهد داشت.

 آرایه: کنایه (داد از خویشتن دادن کنایه از انصاف داشتن)

 و اگر غم و شادیت بود، به آن کس گوی که او تیمار غم و شادی تو دارد.

 و اگر غم و شادی داری، آن را به کسی بگو که غم و شادی تو برایش مهم باشد و به آن توجه کند.

 آرایه: تضاد (غم و شادی) - کنایه (تیمار کسی را داشتن کنایه از مواظب او بودن).

و اثر غم و شادی پیش مردمان، برخود پیدا مکن و به هر نیک و بد، زود شادان و زود اندوهگین مشو که این فعل کودکان باشد.

 و نزد مردم خویشتن دار باش وغم و شادی خود را در ظاهر نشان نده؛ و با هر خوبی و بدی زود شاد یا غمگین نشو که این [زود شاد شد و غمگین شدن] کار کودکان است.

 آرایه: تضاد (غم و شادی - نیک و بد - شادان و اندوهگین).

 بدان کوش که به هر محالی، از حال و نهاد خویش بنگردی، که بزرگان به هر حق و باطلی از جای نشوند.

تلاش کن که با هر سخن دروغ و بیهوده ای زود دگرگون و متغیر نشوی که انسان های بزرگ با شنیدن هر سخن حق و باطلی زود دگرگون و برآشفته نمی شوند.

 آرایه: تضاد (حق و باطل) - کنایه (از حال خود نگردیدن و از جای نشدن کنایه از عصبانی نشدن)

 و هر شادی که بازگشت آن به غم است، آن را شادی مشمر به وقت نومیدی امیدوارتر باش و نومیدی را در امید، بسته دان و امید را در نومیدی.

 و هر شادی که آخر و عاقبت آن به غم و ناراحتی ختم می شود، آن را شادی حساب نکن و در هنگام ناامیدی بیشتر امیدوار باش و بدان که ناامیدی و امیدواری در هم تنیده و به هم وابسته اند.

 آرایه: تضاد (امیدوار و ناامید - غم و شادی)

  رنج هیچ کس ضایع مکن و همه کس را به سزا، حق شناس باش؛ خاصه قرابت خویش را

رنج و تلاش کسی را از بین نبر و آن گونه که شایسته است قدردان همه، بخصوص نزدیکان و قوم و خویشت باش.

چندان که طاقت باشد، با ایشان نیکی کن و پیران قبيلۀ خویش را حرمت دار، ولیکن به ایشان مولع مباش تا همچنان که هنر ایشان همی بینی عیب نیز بتوانی دید.

تا جایی که می توانی به خویشاوندانت نیکی کن و احترام بزرگان قومت را نگه دار، اما آنقدر شیفته و عاشق انها نباش تا همچنان که خوبی آنها را می بینی عیب آنها را هم ببینی.

آرایه: تضاد (عیب و هنر)

و اگر از بیگانه ناایمن شوی زود به مقدار ناایمنی، خویش را از وی ایمن گردان و از آموختن ننگ مدار تا از ننگ رَسته باشی.

 و اگر از غریبه ای مطمئن نیستی و احساس ناامنی می کنی، به سرعت به اندازه ای که احساس خطر می کنی خود را از او در امان بدار و از آموختن ننگ و عار نداشته باش تا از ننگ (جهالت) رها شوی.

قابوس نامه، عنصرالمعالی کیکاووس


کارگاه متن پژوهی

دستور زبانی

1-معنی واژه های مشخص شده را بنویسید؟

کتابی که در او دادِ سخن آرایی توان داد، ابداع کنم.

               حق، انصاف           ارائه کر( فعل ماضی شده)

عشق شوری در نهادِ ما نهاد.

    سرشت، طبیعت، ذات      گذاشت، قرارداد (فعل)

نکته : کلمات بالا که هم شکل هستند ولی دو معنا دارند با هم جناس تام دارند.

2-درمتن درس سه گروه کلمه متضاد بیابید؟

 غم و شادی – نیک و بد – حق و باطل – امید و نومیدی – عیب و هنر – ایمن و ناایمن – شادان و اندوهگین.

3-به عبارت های زیر توجه کنید:

الف) همنشین نیک بهتر از تنهایی است و تنهایی بهتر از همنشین بد.

ب) آرزو گفت: << از نمایشگاه کتاب چه خبر؟ >>

درکدام جمله متن درس حذف صورت گرفته است؟ نوع آن را مشخص کنید. نومیدی را در امید بسته دان و امید را در نومیدی [بسته دان]حذف به قرینه لفظی / همه کس را به سزا حق شناس باش ؛ خاصه قرابت خویش را، [حق شناس باش] حذف به قرینه لفظی

4-جدول زیر را کامل کنید

فعل

امر

ساخت منفی

مضارع اخباری

شنیده بودی

بشنو

نشنید بودی

می شنوی

داری می روی

برو

نمی روی

می روی

خواهید پرسید

بپرسید

نخواهید پرسید

می پرسید


 دستور ادبی

1-بهره گیری از «مثل» چه تاثیری در سخن دارد؟  دلنشین و تاثیر گذار کردن سخن؛ ایجاز و کوتاهی سخن؛ تاکید برمفهوم؛ محسوس و ملموس کردن مفاهیم ذهنی؛ افزایش تاثیر سخن برمخاطب و به تفکر واداشتن او.

2-  دو عبارت کنایی را از متن بیابید ؟

الف) گندم نمای جوفروش نباشی: فریب کار و ریا کار نباشی.

ب) از جای نشوند: خشمگین نشوند.


قرابت معنایی

1-نویسنده ، چه کاری را کودکانه می شمارد؟اینکه از هرنیکی و بدی زود ، شاد و غمگین شوی.

2- درجمله زیر،نویسنده بر کدام ویژگی های اخلاقی تاکید می کند؟

«اثر  و غم و شادی پیش مردمان برخود پیدامکن.»

خویشتن داری، داشتن روح بزرگ و مناعت طبع و شکیبایی

3- مفهوم عبارت "گندم نمای جو فروش" را بنویسید؟ فریب کاری و ریا کاری

4- برای مفهوم بیت زیر عبارتی از متن درس بیابید؟

«شاد و بی غم بزی که شادی و غم    زود آیند و زود می گذرند»

ابن حسام خوسفی

به هر نیک و بد زود شادان و زود اندوهگین مشو.

5- حدیث«حاسِبوا قَبلَ...؟ و اندر هر کاری داد از خویشتن بده که هر که داد از خویشتن بدهد از داور مستغنی باشد.

6- نویسنده چه توصیه ای درباره رفتار با پیران دارد؟ اینکه حرمت آن ها را نگه داریم؛ ولی آن قدر هم شیفته آن ها نباشم که نتوانیم عیبشان را ببینیم.


روان خوانی: دیوار (اصل متن کتاب)

بـالای پلّه هـا ایسـتاده بـود و بِروبـر نگاه می کرد اما چیزی دسـتگیرش نمیشـد. چشـمهای
خواب آلود و حیرت زده خود را باز کرده و محو تماشـا شـده بود. همه چیز پیش چشـمهایش عوض
شـده بـود؛ چیزهـای باور نکردنی و تـازهای میدید که روزهای دیگـر ندیده بود.
بهمـن، پسـر همسـایه، توی حیاط خودشـان دور باغچه میگشـت و با آبپـاش کوچک خود،
گلهـا و سـبزهها را آب مـیداد. منیـژه، خواهر بزرگ او هم لب حوض نشسـته بود و دندانهایش
را مسـواک میکـرد. همانطورکـه بی
ٔ حرکـت و خوشـحال بـه نرده تکیـه داده بود، همـه اینها را
می ّ دیـد امـا دیـروز، هیچ کدامرا نمیتوانسـت ببینـد؛ نه بهمن را که با آبپـاش خود دورباغچهها
و گلدانها میگشـت، نه منیژه را که لب حوض نشسـته بود و دندانهایش را میشسـت. ت ّ عجب
برش داشـته بود. نمیدانسـت چرا امروز اینطور شـده و چه اتّفاقی افتاده اسـت.
ّ هنوز او ّ ل صبح بود و روشـنایی شـیری و براقی روی آسـمان را گرفته بود. خورشـید تازه داشـت
مثـل یـک تـوپ قرمـز از پایین آسـمانپیدا میشـد. سـر و صـدای ِ شـلوغگنجشـکها، حیاط را
برداشـته بـود. چنـد بـار با خنده و خوشـحالی، دسـتهایش را بهطرف بهمن تـکان داد و صدایش
کـرد: بهمـن... من را میبینـی...؟ بهمن... !
ّ امـا بهمـن بـهکار خود سـرگرم بود. صدای او را نشـنید. چنـد پلّ ّ ۀ دیگر که پاییـن آمد، از تعجب
دهانـش بـاز مانـد. حیاطها سـر به هم آورده و خانههایشـان یکی شـده بود. بهجای دیـوار، تلّی از
آجرهـای شکسـته و پارههای خشـت و خردههای گـچ، روی هم ریخته بـود. از پلّهها پایین دوید؛
خوشحال بود.
تـوی اتـاق آمـد. مامانـش که برایشچای میریخت، به او گفت که دیشـب بـاد دیوار را خراب
کـرده اسـت. پدرش که مشـغول پوشـیدن لباسهایش بود، بـا اوقات تلخی گفـت: «همین امروز
ّ بایـد اسـتاد عبـاس را ببینـم که بیاید، دیوار را بسـازد. به کس دیگری نمیشـود اطمینان کرد».
سـیروس، برادر بزرگش، که خود را بعد از پدر مرد خانه حسـاب میکرد، صدایش را صاف کرد
و گفت: «بله دیگر، تو این دور و زمانه به کسـی نمیشـود اطمینان کرد، عجب روزگاری اسـت»

درسـت، همیـن موقـع بهمـن بـه دنبالش تـوی اتـاق آمد که بـرای بازی بـه خانۀ آنهـا بروند.
بی ِ آنکـه درکوچـه را بزنـد و کسـی در را بـاز کنـد، یکمرتبـه توی اتـاق آنها آمده بود. نیشـش باز
شـده بـود و یکریـز میخندیـد. وقتیکـه در کنار هـم راه افتادنـد و از اتاق بیرون آمدنـد، بهمنبا
خنـده گفـت: «میدانـی ناصر؟ دیشـب باد آمده دیوار حیـاط را خراب کرده!... حالا دیگر میشـود
همینطـوری بیایـی خانۀ ما بـازی... ».
ّ ناصر هم با خنده و تعجب پرسید: «باد، دیوار را خراب کرده؟! چطوری خراب کرده؟»
بهمن گفت: «خوب، خراب کرده دیگر»!
طولـی نکشـید کـه همـه ِ چیـز مهمانبازیشـان روبهراه شـد. یک قالیچـه زیر سـایۀ یکی از
درختهـا پهـن کردنـد و چهار زانو مثل آدمهای بزرگ، با ادب و اخمکرده، روی قالیچه نشسـتند.
بهمـن سـماور کوچکـش را آتـش کـرد. ناصر هم مقـداری زردآلو و گیلاس از مامانـش گرفت وبا
ّ قاش خربزه و سـیب بهمن، همه چیزشـان جور شـد و به شـادی فرو ریختن دیوار، جشـن مفصلی
گرفتنـد! تـا ظهـر کـه به زور از هم جدا شـدند، گفتند و خندیدند و از یکدیگـر پذیرایی کردند. وقتی
ناصـر از حیـاط آنها به خانۀ خودشـان آمـد، همهچیز را با دهان پرخنده بـرای مامانش تعریف کرد.
* * *
ّ حالا پشـت پنجره ایسـتاده بود و با غصه به حیاط نگاه میکرد. چشـمهایش دیگر نمیخندید.
لب ُ هایش شـل و آویزان شـده بود. دلش میخواسـت بهانه بگیرد و گریه کند. حیاط مثل گذشـته
از هم جدا میشـد. دیواری نو و آجری از میان خانهها سـر بیرون میآورد و آنها را از هم میبرید.
ناصـر می ّ دیـد که دوباره حیاطشـان مثل روزهای اول، کوچک میشـود؛ خیلی کوچک. با خودش
میگفـت: «بلـه دیگر، کوچولوی کوچولو شـده، درسـت مثل یکقفـس»... فکر میکرد که دیگر
نمیتوانـد بـا بهمـن ّ و بچههـای دیگر گرگم بـه هوا بازی کند ومثل ماهیهـای حوض دنبال هم
بکننـد، بـه سـر و کـول هم بپرنـدو خندهکنانو نفسنفسزنـان دنبال هم از این سـر حیاطبه آن
سـر حیاط بدوند و فضا را از فریادهای شـادمانی خود پر کنند.
پشـت پنجـره ایسـتاده بـود و میلههـای آهنـی را بـا دسـتهایش میفشـرد. ّ مثـل بچـهای
دوسهسـاله، لـب برچیـده بـود. انـگار که بـرای کار بـدی،یک بیتربیتـی، دعوایش کـرده بودند.
ِ
بغض گلویش را میفشـرد و دلش میخواسـت گریه کند. چشـمهای پربغض و کینهاش به دیوار
ّ نوسـاز، بـه بنـا وعمله ّ هـا خیره شـده بود. از همـۀ آنها، از دیـوار و بنا وعملههـا نفرتش میگرفت
.

از حرصـش بـا آنهـا لـج میکـرد و هرچهاز او میخواسـتند یا هرچهاز او میپرسـیدند و هر پیغامی
کـه بـرای بابـا و مامانـش داشـتند، همـه رانشـنیده میگرفت.گاهی مشتمشـت شـن و خاک و
سـنگریزه برمیداشـت، بـه سـر و صورت آنهـا میزد و فـرار میکرد.
بارهـا او را صـدا کـرده بودند: «آقا کوچولو، آقا پسـر... زنده ّ باشـی! یک چکـه آب خوردن برای
مـا بیـاور. بـدو بـارکالله، خیلی تشـنه ّ ایم». امـا او اعتنایـی نمیکرد. پشـتش را به آنهـا میکرد و
میرفـت. دلـش میخواسـت همانطورکـه مشـغول بالا بـردن دیوار هسـتند، از آن بـالا بیفتند و
دسـت و پایشـان بشـکند یا دیوار روی سرشـان خراب شـود و همهشـان زیر آن بمی ّ رند. غصهدار
آرزو میکـرد: الهـی بمیرنـد، الهی همهشـان بمیرند.
دیگـر نمیتوانسـت به ّ خانـۀ بهمن بـرود. عمله بناها و دیوار، راه را بر او بسـته بودند. در آن حال
کـه بغـض گلویـش را می ِ فشـرد، چندین بار به طـرف در کوچه رفت که خود را به بهمن برسـاند و
بازی ّ شـان را از سـر بگیرند ام ِ ا در ِ کوچه بسـته بود و دسـتش به قفلدر نمیرسـید. با خشـم و اندوه
ّ بـه دیـوار و عملـه بناها نگاه میکـرد و همۀ بدبختی خود را از چشـم آنها میدید.
هرچـهفکـر میکـرد نمیفهمید چه احتیاجی به دیوار هسـت و چرا پدرش این همه در سـاختن
آن اصـرار دارد. آن چنـد روزی کـه دیـوار خراب شـده بود، همـۀ آنها راحتتر بودنـد. آن روزی که
مـادرش سـبزی خشـک کردنی خریـده بود، مادر بهمـن و ّ بقی ّ ۀ بچهها آمدند و نشسـتند و با بگو و
بخنـد، همـه را تـا عصر پاک کردنـد. مامانش میگفت اگر آنها نبودند، پاک کردن سـبزیها چهار
پنـج روزطـول میکشـید یـا هنگامی که مـادر بهمنپردههای اتاقشـانرا میکوبیـد، مامانش به
کمـک او رفـت. تـا زمانی که دیوار از نو سـاخته نشـده بود، شـبها توی حیاط فـرش میانداختند
و سـماور را آتـش میکردنـد و او را بـه دنبال پدر و مادر بهمن میفرسـتادند.
ّ امـا پیـش از آنکـه بـاد دیوار را خراب کند، وضع به این حال نبود. شـاید هفتهها میگذشـت که
همدیگـر را نمیدیدنـد. دور هم جمع شـدن و گفتن و خندیـدن هم که جزءِخیالات بود. اگر گاهی
هـم از دلتنگـی، از پشـت دیـوار یکدیگـر را صدا میکردند، مثـل این بود که دیوار صـدای آنها را
بـرای خـودش نگه میداشـت و عـوض آن، صدایی خفه و غریبه از خود بیـرون میداد. جوابی هم
کـه بـه ایـنصدا میآمد، خشـک و بیمهر و نارسـا بود؛ مثـل این بود که دو تـا آدم غریبه، زورکی
بـا هـم صحبـت میکردند یا دیوار آن طرفـی با دیوار این طرفی، سرسـنگین حرف میزد
.

بـه دیـوار نیمـه ّ کاره، بـه بنـای چـاق و گنـدهو عملههـا، بـهدرختهـا که بـاد تـوی آنها مثل
جیرجیرکهـا «سیسـی... سیسـی» میخوانـد، نگاه کـرد. همه مشـغول بودند؛ دیوار مشـغول
ّ بـالا رفتـن، بنا مشـغول سـاختنو عملهها مشـغول نیمه بـالا انداختن. فقط باد بـود که بیکار توی
درختها نشسـته بود و برای خودش آواز میخواند. مثل این بود که دیگر دوسـت نداشـت خودش
ِ
را بـه دیوارهـا بزنـد و آنهـا را خـراب کند. مثل اینکه هیچ دلش نمیخواسـت به طرف دیوار نوسـاز
آجریحملهور شـود. خوش داشـت که آن بالا، روی شـاخۀ درختها بنشـیند و دیوار را تماشـا کند
و یکریـز خـودش را روی شـاخهها تاب بدهد.
ناصـر زیـر لـب گفـت: «دیگر بـاد نمیآید دیـوار را بخوابانـد؛ دیگـر نمیخواهد بیایـد... دیگر
ترسیده».
دیوار داشـت به بلندی گذشـتۀ خود می ّ رسـید. بنا و عملهها تندتند کار میکردند؛ از نردبان بالا
میرفتنـد، نیمـه بـالا می ِ انداختند، گل درسـت میکردند، گچ میسـاختند، میرفتنـد و میآمدند
و دیـوار بـالا و بالاتر میرفت.
ناصر هنوز میتوانست با چشمهای غمزدهاش، گوشهای از آن حیاط را تماشا کند.
* * *
مامانش بیآنکه سر خود را برگرداند، گفت:
ـ ها... بابات آمده؟
ـ نه.
ـ هر وقت آمد، مرا خبر کن.
ـ کجا میخواهید بروید؟
ـ خواستگاری.
ـ یاالله، من هم میخواهم بیایم.
ّ مامانش او را نگاه کرد و با تعجب پرسید:
ـ کجا؟
ـ خواستگاری.
ـ آها... پساینطور! دیگر کجا میخواهی بیایی؟ ها؟
ناصـر سـاکت شـد. از حرفهـای مامانش فهمید کـه التماس کردنش بینتیجه اسـت و او را با

خـود نخواهـد بـرد امـا مثل اینکه چیزی به فکرش رسـیده اسـت و جرئت گفتـن آن را ندارد. مثل
ّ اینکـه حرفـی مانند آتش سـر زبانش بچسـبد و دهانش برای گفتن باز نشـود، مدتـی این پاو آنپا
شـد و بهصـورت مامانش که سـرخ و سـفید شـده بـود، خیره خیره نـگاه کرد. آخر طاقـت نیاورد و
گفت :
ـ مامان!

ـ بفرمایید.
ـ چرا اینها دارند میان خانۀ ما و بهمن دیوار میکشند؟
ـ چرا دارند دیوار میکشند؟ چه چیزها میپرسی! آخر همینطوری که نمیشود
.
ـ چطوری؟
ـ خانههامان بیدیوار باشد.
ـ چرا نمیشود مامان؟
ـ ای، چه میدانم. دست از سرم بردار. مگر نمیبینی میان همۀ خانهها دیوار است؟
ـ چرا میان همۀ خانهها دیوار است؟
ـ برو بازیت را بکن. این ّ قدر از من حرف نگیر، بچه.
ناصر سـاکت شـد، چیزی دسـتگیرش نشـده بود. مادرش از اتاق بیرون رفت. ناصر برگشـت و
ّ پشـت پنجـره آمـد و به بیـرون، به بنا وعملهها و درختها، نگاه کرد. درختها، بیحرکت، راسـت
ایسـتاده و سرشـان را به هوا بلند کرده بودند. باد دیگر میان درختان «سیسـی
سیسـی» آواز
نمیخوانـد و روی شـاخهها تـاب نمیخـورد. فهمیـد که باد ترسـیده و از میـان درختها رفته

در رفته.
دلـش از غـم و درماندگـی فشـردهشـد. هیچکـس نبـود بـه کمکـش بیاید؛ هیچکـس. جلوی
چشـمهای غـمزدهاش دیـوار مثـل دیو ایسـتاده بـود و با اخم بـه او نگاه میکـرد. همانطورکه با
تـرس و لـرز بـه دیـوار نـگاه میکرد، با خود گفت: «آره، مثل دیو اسـت، درسـت مثل دیو اسـت».
سـرشـاخههاو روی برگ ِ هـا، آفتـابزرد و بی ِ مهـرغـروب، مثل صدها قناری نشسـته بود که
دسـته دسـته به آسـمان پرواز میکردند. آنوقت مثل اینکه برگها و شـاخههای تاریک و خالی،
برمیگشـتند و بـه اونـگاه میکردند. همه به اونگاه میکردنـد
درها، درختها، دیوارهاهمه
اخم کرده بودند و با او سـر دعوا داشـتند
.

ترسـید و از پشـت پنجـره برگشـت و تـوی حیاط آمـد. با بیـزاری از کنا ّ ر بنا و عملهها گذشـت.
بیآنکـه نگاهـی بـه آنها بکند، بهطرف اتاقهای آن طرف حیاط رفت. میانراه، یکمرتبه ایسـتاد
و با نگاهی تندو ّ تیز به بنا و دیوار سـفید خیره شـد. برق خوشـحالی درچشـمهایش دوید، دولا شـد
ِ و دسـتش را با احتیاط روی پاره آجر ّ پیش پایش گذاشـت اما وحشـت سـراپایش را فراگرفت. بلند
شـد و بـا دلهـره و نگرانی به ایـنور و آنور خود نگاه کرد. هیچ ّ کس متوجـه او نبود. خیالش راحت
شـد. بـه سـر طـاس و قرمز ّ بن ِ ای خپِلهای که در چند قدمی او خم شـده بود، نـگاه کرد. بعد درحالی
که دسـتهایش میلرزید و رنگش بهسـختی پریده بود، از نو خم شـد و دسـت راسـتش را آرام و
بـا احتیـاط روی آجـر گذاشـت و آن را از زمیـن برداشـت و بـه تندی به این طـرف و آن طرف نگاه
کـرد. قلبـش مثل یک گنجشـک اسـیر در سـینۀ اوپرپر مـیزد. یک پایش را به جلـو و یک پایش
ِ را به عقب گذاشـت، دسـتش را به نشـانۀ سـر ّ بنای خپله بالا برد. خوب نشـانه گرفت، دسـتش با
پـاره آجـر در هوا به گـردش آمد
.
نـاگاه لرزشـی شـدید سـراپایش را برداشـت. در همـان دم کـه میخواسـت آجر را پرتـاب کند،
بهنظـرش رسـید کـه دیـوار ناگهـان از جا تکان خورد و باچشـم گندةسـرخش چپچپ بـه او نگاه
ُ کرد و به طرفش راه افتاد. تنش رعشـۀ شـدیدی گرفت. دسـتش لرزید و شـل و بیحس پایین آمد
و پارهآجـر از میـان انگشـتهایش روی زمیـن افتـاد. باچشـمهای بیرون زده گفـت: دیو
دیو
دیوار.
جیغ کشـید و به طرف اتاق فرار کرد. مادرش سراسـیمه، سـر و پای برهنه از اتاق بیرون پرید
و با وحشـت او را در بغل گرفت و پرسـید: «چه شـده؟ چطور شـده؟»
ناصـر درحالـی که سـفت خود را به او چسـبانده بود و مثل بید میلرزیـد، با هق ِ هق گریه گفت:
«دیو
دیـوآمده من را بخورد».
دیوار، جمال میرصادقی
با اندکی تصرف و تلخیص


روان خوانی: دیوار

گنجینه لغت

اصرار: پافشاری      

اوقات تلخی: ناراحتی

اعتنا: توجه          

روبه راه: فراهم

التماس: درخواست و خواهش

باریک الله: جمله دعایی به منای آفرین خدابرتو باد

دولا شد: خم شد

سرگرم بودن: مشغول بودن

دهانش باز ماند: تعجب کرد

سی سی: نام آوای جیرجیرک

رَعشه: لرزش

بر و بر: خیره، زل زدن

بغض: گرفتگی گلو

طاس: سربی مو

تَل: پُشته

عَمَله: جمع عامل کارگران در فارسی امروز کلمه عمله.

تلخیص: خلاصه کردن، در اصل تخلیص بوده که

در آن فرایند واجی «ابدال» صورت گرفته است.

تند و تیز: سریع

کول: پُشت، گُرده

جرئت: دلیری، شهامت

کینه: دشمنی

حرص: در این درس خشم و نفرت

محو تماشا بودن: مشغول تماشابودن

حیرت زده: متعجب                      

نیشش باز شده بود: خندیده بود، دهانش باز

شده بود. (نیش چهاردندان نوک تیز پیشین آدمی).

خپله: چاق و قدکوتاه

درماندگی: بیچارگی، ناتوانی

هق هق: نام آوای گریه

دستگیرش نمی شد: نمی فهمید

یک ریز: پشت سرهم


                     

معنی عبارت های مهم

1-چیزی دستگیرش نمی شد: چیزی نمی فهمید.

 آرایه: کنایه (چیزی دستگیر کسی نشدن کنایه از

 چیزی نفهمیدن)

 ۲- تعجب برش داشت: متعجب و شگفت زده شد.

 ٣- نیشش باز شده بود: خندیده بود.

آرایه: مجاز (نيش مجاز از دهان)

 ۴- بهمن سماور کوچکش را آتش کرد: بهمن سماور

 کوچکش را روشن و آماده کرد.

 ۵- چشم هایش دیگر نمی خندید: دیگر خوشحال نبود.

 آرایه: تشخیص (خندیدن چشم ها)

6- لب هایش شل و آویزان شده بود: غمگین بود.

 آرايه: (شل و آویزان بودن لب ها کنایه از غمگین بودن)

۷- دیواری نو و آجری از میان خانه ها سر بیرون

 می آورد: دیواری جدید میان خانه ها ساخته می شد.

آرایه: تشخیص (سر داشتن دیوار) - کنایه (سر بیرون آوردن

 کنایه از پدیدار شدن)

 ۸- آن ها را از هم می برید: آنها را از هم جدا می کرد.

 ۹ -(حیاط) کوچولوی کوچولو شده، درست مثل یک قفس:

 حياط مثل قفس کوچک شده است.

 آرایه: تشبيه (تشبیه حیاط به قفس) ها

10- مثل بچه ها، لب برچیده بود: مانند بچه ها غمگین

 و آماده گریستن بود.

 آرایه: کنایه (لب برچیدن کنایه از آماده گریستن شدن) – تشبیه

 ۱۱- همه بدبختی خود را از چشم آنها می دید: آنها را مقصر می دانست.

آرایه: کنایه از چشم کسی دیدن کنایه از کسی را مقصر دانستن)

 ۱۲- سرسنگین حرف می زد: بی توجه بود.

 آرایه : کنایه (سرسنگین حرف زدن کنایه از بی میل و

بی توجه صحبت کردن)

۱۳- حرف مانند آتش سر زبانش چسبید:

 آرایه: تشبيه (تشبیه حرف به آتش)

 ۱۴- این پا و آن پا شدن: دو دل بودن.

 آرایه: کنایه (این پا و آن پا شدن کنایه از شک و تردید داشتن)

۱۵- دست از سر کسی برداشتن: مزاحم کسی نشدن اور

 آرایه : کنایه ( دست از سر کسی برداشتن کنایه از رها کردن او و رفع مزاحمت).

16-برق خوشحالی در چشم هایش دوید: خیلی خوشحال شد.

آرایه: اضافه تشبیهی (برق خوشحالی) – تشخیص

17- وحشت سراپایش را فراگرفت: ترسید..

 آرایه: مجاز (سراپا مجاز از كل وحی

 ۱۸- قلبش مثل یک گنجشک اسیر در سینه او پرپر می زد: مضطرب و بیقراربود.

 آرایه: تشبيه (تشبيه قلب به گنجشک اسیر)- کنایه (پرپر زدن کنایه از بی قرار بودن)

 ۱۹- چپ چپ نگاه کردن: تهدید کردن.

آرایه: کنایه (چب چپ نگاه کردن کنایه از نگاه تهدید آمیز کردن)

 ۲۰- ديو ... دیو ... دیوار ...:

 آرایه: تکرار (دیو)

 ۲۱- مثل بید میلرزید: خیلی ترسیده بود.

  آرایه: تشبيه – اغراق

 ۲۲- این قدر از من حرف نگیر: مرا به حرف زدن وادار مکن، سؤال نكن

دیوار، جمال میر صادقی(با اندکی تصرف و تلخیص)


 

درک و دریافت

1-اگر این متن را داستانی نمادین بدانیم، هریک از عناصر زیر نماد چه چیزی است؟

بنا: عامل جدایی انسان ها و برهم زنندۀ ارتباطات بشری

 دیوار: جداکنندۀ انسان ها و افزایش دهندۀ بیگانگی ها»

2- دربارة «زاویۀ دید» و «شخصیت اصلی» داستان توضیح دهید.

زاویه دید: سوم شخص مفرد (او) یا دانای کل است؛ به این معنی که راوی داستان کسی است که داستان را نقل می کند و خودش جزو شخصیت های داستان نیست. زاویه دید سوم شخص را از این نظر که راوی شخصأ در قصه حضور ندارد و از بیرون وقایع و حوادث را تشریح می کند، اصطلاحا «زاویه دید بیرونی» می گویند. در این داستان نیز نویسنده بی آنکه کوچکترین نقشی در داستان به عهده داشته باشد، همه جا حضور دارد و به عنوان دانای کل از احساسات اشخاص داستان با خبر است. شخصیت اصلی: ناصر است. کودکی که دیوار را سدی در برابر آزادی های کودکانه خود می پندارد و آن را همچون دو تصور میکند و از اینکه میان خانه آنها و همسایه شان، بهمن، جدایی انداخته اند، ناراحت است.

شناسه کالا: 3814775
اشتراک‌گذاری

شبکه‌های اجتماعی:

آدرس کوتاه شده‌ی صفحه: برای کپی کردن لینک روی آن کلیک کنید
نظرات
    ارسال نظر
    • - نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
    • - لطفا دیدگاهتان تا حد امکان مربوط به مطلب باشد.
    • - لطفا فارسی بنویسید.
    • - میخواهید عکس خودتان کنار نظرتان باشد؟ به gravatar.com بروید و عکستان را اضافه کنید.
    • - نظرات شما بعد از تایید مدیریت منتشر خواهد شد